تبليغاتX
کوچه تنهای خیال
گریه در چشمان من طوفان غم دارد... ولی ...خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 19:14  توسط وحید | 

من همون جزيره بودم خاكي و صميمي و گرم واسه عشق بازي موجا قامتم يه بستر نرم
يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا يه نگين سبز خالص رويه انگشتر دريا
تا كه يك روز تو رسيدي تويه قلبم پا گذاشتي غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
 زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرو رو شد واسه داشتن عشقت همه جونم ارزو شد   
تا نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه
اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي اما تا قليقي اومد از منو دلم گذشتي
رفتي با قايق عشقت سويه روشنيه فردا منو دل اما نشستيم چشم به براهت لب دريا
ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي لحظه هاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي
 دل تنها و غريبم داره اين گوشه مي ميره ولي حتي وقت مردن باز سراغت رو مي گيره
مي رسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم اما تو دريايه عشقت باز يه گوشه اي مي مونم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 0:16  توسط وحید | 

      نمی دانم نمی خواهم بدانم

                                          پس از مرگم چه خواهد شد

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند و

                                دست کودکی بسیار گستاخ و بازیگوش بسپارند

                  به قلم :حجت قیمت گر

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 0:11  توسط وحید | 

وقتي كه خاكم مي كنن بهش بگيد پيشم نياد بگيد كه رفت مسافرت بگيد شماره اي نداد
 يه جور بگين كه اخرش از حرفاتون حول نكنه طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
 دونه به دونه عكسامو برداري و اتيش بزنيد هرچي كه خاطره دارم بريد و از بيخ بكنيد
 نزاريد از اسم منم يك كلمه جا بمونه نمي خوام هيچ وقت تنمو تويه گورم بلرزونه
  برو نمي خوام ببيني خونه من خالي شده همدم من به جايه توعشق هاي پوشالي شده 
  اون كه ميگفت مي مرد برات ديدي راست راستي مرد رفت
   و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد
   بهش بگيد عشق هست به پات بهش بگيد نيومدي بگيد هنوز دوستت داره با اينكه قيدشو زدي
   نشونيه قبر منو بهش نديد خوب ميدونم مياد جاي هميشگي سر قرار تو رود خونه
   برو اتيش به قلب من نزن بزار نگاهت از يادم بره اخ بزار واسه هميشه قلب من
   چال بشه با من كلي خاطره
   رو سنگ قبرم بنويس روزي اومد به اميد اخر اما حالا داغي شده رويه دل مادر

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 0:10  توسط وحید | 

اگه يه روزي فرشته ها بخوان تو رو زود تر ببرند
به اونا مي گم كه از قديم ماهي رو با تنگش مي برن
      (ماهي رو با تنگش مي برن)

  

دیشب دلم  را پیش چشمت جا گذاشتم،

 

برگشتم ، نبودی

 

اعلامیه زدم:

 

          دلم را بیاور 

 

                چشمانم  را مژدگانی ببر !

 

بگو چي شد كه قلبت خالي شد از حضورم بگو باهات چي كردم كه ميشكني غرورم
           بگو چي بود گناهم چي بوده اشتباهم كه اين جوري گذشتي از منو از نگاهم 
                                             از منو از نگاهم
       كاشكي دلت سنگ نبود دلم برات تنگ نبود كاشكي تويه قلب تو اين همه نيرنگ نبود

  

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 0:4  توسط وحید | 

در امتداد خط کشی ها نشته بود ....صورتش را قاب غبار در بر گرفته

                                            بود و  به انتهای جاده خیره مانده بود 

                 می گفتند سالهاست که چشم براه رفته ای است...و حالا چشم هایش

                                                  هم او را ترک کرده بودند

                   هنوز هم وجودش در اتنظار برگشتش آه می کشید...باید به او

                                      می گفتند برای رفته بازگشتی نیست

                 سالهاست عابران بی اعتنا دخترک نابینایی را می بینند...که به اتنهای

                                                   جاده خیره مانده است

              و انگشتری که هنوز دز میان انگشتانش می درخشد ...اگر روز تمام

                                                  شود او هم خواهد مرد

                          

دخترک به نرده تکیه داده بود..اشکهایش با دانه ها ی

باران یکی شده بود

و از عکس ماه در آب وحشت کرده بود ...خاطره ای

که سالها در حصار

کوچک تنهایش زندانی شده بود...آزارش می داد

فریادی که

پوسیده در پناه اشکهایش بود

هنوز هم باور داشت که با وفا ترین از میان جمعشان

ماه بود که دید و هیچ نگفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:58  توسط وحید | 

كاش مي تونستم چشمام رو تهديد كنم
تا ديگه به خاطر تو اشك حسرت نباره
كاشكي ميتونستم عشق ر وفراموش كنم

عشق

 

آنقدر مرده ام كه هيچ چيز نمي

تواند مردنم راثابت كند

 

 

وآنقدر از اين دنيا سيرم كه روز مرگم را جشن  ميگيرم

  

من تنها می توانم آرزوی آمدنت را بکنم با اینکه دیگر طاقتی نمانده در انتظارت نمی توانم به سویت بیایم

 

 

حتی برای سقوط در گودال تاریک گور هم نمی توانم گامی بردارم

 

 تنها پنجه می سا یم و ناله میزنم و فرو میروم

 

 

             کجایی مرگ؟

 

و بسياری بارها می ميرند ، سالها ، تمام عمر . و هر بار مردن ، ادای عشقی ست به زندگی، آنگونه كه شايسته ی بودن است

 

 من بارها مرده ام ، بارها ... دوست من ، دوست نديده ی من

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:56  توسط وحید | 
 

... اما تو هم ، یاد از صفای من نکردی

یاد از صفای بی ریای من نکردی

با باد بالیدی و در باران گذشتی

پرواز حتی در هوای من نکردی

لبخندهایت را به من بخشیدی ــ اما

فکری برای گریه های من نکردی

من ، قصه از زنجیر میگفتم ، ولی تو

خود را اسیر ماجرای من نکردی

جز طعنه های خود ـــ که کاری سهمگین بود ــ

این روزها ، کاری برای من نکردی

ديگه عاشقي برام معنايي نداره
چون بدون تو دنيا برام معنايي نداره
      ولي هنوز دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:52  توسط وحید | 

آی ناز کوچولو دوستت دارمآی ناز کوچولو دوستت دارم

بابا یه نظر هم بدین دیگه

بابا خب نظر بدید

خداحافظي كردي يك جوري كه انگار ديگه بر نمي گردي  
اشكات شده بود سفت يك جوري كه انگار سر و پا همه دردي
  سر و پا همه دردي                   ديگه بر نمي كردي

كم قصتو خوردم تو اين 4 ديواري حالا حوصله واسه ديدنم نداري


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:50  توسط وحید | 

هنوز با خاطرات عشقت زندگي مي كنم
      هنوز مي گم دوستت دارم
  ديگه نمي خوام عاشق باشم اما نمي شه
مي خوام عشق رو فراموش كنم ولي نمي تونم
 اخه مي گن هركي عاشق نباشه ادم نيست
         ادم نيست
                  تو هم عاشق نیستی            
     پس..
...

 

هر شب ستاره دنباله داری به خانه ات می فرستم

هر روز منتظرت می نشینم

هر لحظه برایت دعا می خوانم

تا زمانیکه ایمان بیاوری هیچ آرزویی محال نیست

هیچ آرزويي محال نیست حتی بدست آوردن تو...!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:46  توسط وحید | 

تقديم به كسي كه منو بازيچه عشق خودش كرد

  كوچه اي هست كه هر روز غروب در انتظار شنيدن گام هاي ِ توست.

        ودراين كوچه خانه اي ست...

 

         تو رفتي وچه پرشتاب گذشتي

  تو،حتي لحظه اي صميمانه، به در چوبي آن خانه نگاه نكردي

          اگرچه ميدانستي

         پشتِ آن درحياطي ست وباغچه اي،

 

          تو،رفتي وچه آسان گذشتي

 

    توحتي لحظه اي گذارا، اين انديشه به ذهنت خطور نكرد كه گل هايِ باغچه،

            با اصالت دستان تو روئيدند.

             تو رفتي وچه سخت گام برداشتي

               اگرچه مي دانستي،

    كسي هست در ان خانه.،كه هر روز، گل هايِ اطلسي ورازقي را آب مي دهد

Ninja!

    تو،رفتي وچه سنگين گذشتي

    وخاك چقدر زود،

      جايِ گام هاي تو را محو كرد، هنگام بازي بچه ها در غروب.

   تو رفتي

   وآنقدرسريع گذشتي كه حتي اشك هاي عاشقي را كه هر روز غروب،

        انتظارش را با كوچه قسمت مي كند نديدي ! 

   تو رفتي

       تو رفتي وچه زود گذشتي!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:40  توسط وحید | 

اي عاشقا با شمام تو دنياي عاشقي دل به
كسي ببنديد كه واقعا" دوستتون داشته باشه

http://ashegh-tarinam.blogfa.com

من از يك شكست عاشقانه مي آيم بگذار همه براي  اين اعتراف تلخ سرزنشم كنند...!!! شكست نه براي پنهان كردن است نه بهانه ي پنهان شدن!!!

مي گويند از صبح بنويس ازآفتاب ومن چگونه از خورشيد بنويسم وقتي تمام وقت باران پنجره ي چشمانم را شسته است

همه دلشان نقش هاي مثبت مي خواهد و آدم هاي خوشحال اما  من گمان مي كنم اين خيلي خوب است كه نمي توانم اداي آدم هاي خوشبخت را در بياورم بي  ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش بر آید ...   

سقف اعتماد تعمیری ست مدام چکه می کند آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشدخالیست نمی توانم  باورش کنم نه رفتنش ونه ماندنش را !!!   

مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد    می آورد وآتش را میسوزاند!

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است غم سنگینی است اگر سرنخواستن دلی دعوا باشد

اما همیشه حق با برنده ها نیست می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.

سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد ...

 

   

       http://ashegh-tarinam.blogfa.com/http://ashegh-tarinam.blogfa.com   http://ashegh-tarinam.blogfa.com/http://ashegh-tarinam.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:36  توسط وحید | 

 تقديم به تمام عاشق هايي كه اسمشون
   مثل من از دفتر عشق خط خورده

اسم خوشگلم ؟ وحید
 http://ashegh-tarinam.blogfa.com
اهل کجام؟؟ شیراز
چند سالمه؟۱۹
 
محصلم؟اره

رنگ مورد علاقم؟ قرمز
سرگرمیم؟ آهنگای رپ
و بازی های کامپیوتری
 http://ashegh-tarinam.blogfa.com
خوراکی های خوشمزه

اس ام اس بازی
و
خیلی چیزای دیگه
id:tanhaye_khiyal_baf
 http://ashegh-tarinam.blogfa.com 
 

اين عكس هم مال ۱۶ سالگي منه
 
 
 اینم یه عکس از سیزده به در سال ۱۳۸۶
اينم يه عكس ديگه مال همون سيزده به در:
اگه زشته تو قسمت نظرات بگيد تا برش دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:35  توسط وحید | 

تو رو به قیمت جون به همین یه لقمه نون

تو رو به ماه آسمون به عاشقای بی نشون

تو رو به حرمت چشات به همه مقدسات

تو رو به خود خدا به حق حق شبونه هات

قسمت میدم.....

قسمت میدم از عشقم نگذری قسمت میدم که از اینجا نری

قسمت میدم.....

تو رو به خود خدا به تموم این شبها

تو رو جون رازقی به نماز عاشقی

قسمت میدم.....

 

 

 

من و ببخش که عاشقتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:33  توسط وحید | 

دوست دارم که خودم باشم و تنها باشم

پشت یک پنجره ، سرگرم تماشا باشم

بی تَکَلُّف بنشین ، داد بزن ، راحت باش !

که برانم ، پس از این ، سخت شکیبا باشم

شیشه طاقت من ، مثل دلت سنگ شده

خوش نداری ، من هم مثل تو آیا باشم؟

پیش آرامش من طوفانی شو ، تا من

آسمان باشم و آیینه ی دریا باشم

نه ! ــ چه گفتم ؟ دریا ؟ ــ جوی حقیری و مباد

به تو آلوده شوم ، با تو ، به یک جا باشم

حُرْمَتِ آیینه ام ، زیر غرورت لِه شد

روی تو ، هیچ نمی خواست که بینا باشم

آه ...! بگذار که من نیز به جادوی غزل

بهمنی وارترین شاعر دنیا باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:29  توسط وحید | 

 از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوت را از اوراق سپید آموختم

آیا سکوت، روشن ترین واژه ها نیست ؟؟؟

همیشه در تنهایی مرگ را مجسم دیده ام

آیا مرگ، آرام ترین واژه ها نیست ؟؟؟

تا چشم گشودم، از چشم زندگی افتادم

شبی ــ شاید امشب ــ زیر نور یک واژه خواهم نشست

و هم زمان در آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت

پایان عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:26  توسط وحید | 

ای دوست من ، من آن نیستم که مینمایم
نمودپیراهنی ست که به تن دارم ، پیراهنی بافته شده زجان که مرا ازپرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد .

آن «من»ی که در من است ، ای دوست در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همانجا می ماند، ناشناس و درنیافتنی .

من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری ، زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند .

هنگامی که تو می گویی «باد به مشرق می وزد» من می گویم «آری به مشرق می وزد» زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست ، بلکه در بند دریاست .

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ، و من هم نمی خواهم که تو دریابی . می خواهم در دریا تنها باشم .

دوست من ، وقتی که نزد تو روز است ، نزد من شب است ، با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم ، و از سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد .

زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی ،
و من گویی نمی خواهم که تو ببینی یا بشنوی . می خواهم با شب تنها باشم .

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم ، حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی «همراهِ من ، رفیقِ من » و من در پاسخ تو را آواز می دهم «رفیقِ من ، همراهِ من » ، زیرا من می خواهم که تو دوزخِ مرا ببینی .
شراه اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد . ومن دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی . می خواهم در دوزخ تنها باشم .

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ، و من از برای خاطرِ تومی گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است . ولی در دلِ خودم به مهرِ تو می خندم . گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم .

دوستِ من، توخوب و هشیار و دانا هستی ، یا نه، تو عینِ کمالی، و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم . گرچه من دیوانه ام . ولی دیوانگی ام را می پوشانم .می خواهم تنها دیوانه باشم .

دوستِ من ، تو دوست من نیستی ، ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم ؟ راهِ من راهِ تو نیست ، گرچه با هم راه می رویم ، دست در دست ...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:25  توسط وحید | 

عشقمون با جمله دوستت دارم اغاز شد ولي نمي دونم
  چراتو دوست دارم گفتن رو هم فراموش كردي اما
   من با اينكه مي دونمم عشق ما دو تا به اينترنت
   پيوشته هست اما من هنوزم مي گم دوستت دارم

من و دست های پر از جستجو                      منو چشمهایی پر از آرزو

من و پنج ساعت پس از هفت شب           به دنبال یک گور بی های و هو

من و خنده ای تکه تکه شده                       در اعماق آیینه ی رو به رو

من و یک زمستان از هر طرف                   جهانی بدون گل و رنگ و بو

من و چند رکعت شکایت به دوست                  همان گفتنی های بی گفتگو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 23:23  توسط وحید | 

  چگونه شرح دهم ، دستهای خسته خود را ؟

                        چگونه فاش کنم ،